کتابخانه عمومی خاتم الانبیا سنندج

سنندج - کانی کوزله - میدان کاوه - انتهای خ.شهید جدید الاسلام تلفن: 08733516826

کتابخانه عمومی خاتم الانبیا سنندج

سنندج - کانی کوزله - میدان کاوه - انتهای خ.شهید جدید الاسلام تلفن: 08733516826

کتابخانه عمومی خاتم الانبیا سنندج

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

کلیت ماجرای شهادت متوسلیان و سرنوشت سه دیپلمات دیگر

داودآبادی در بخش‌های پایانی کتاب و زمانی که می‌خواهد باب سخن را ببندد، نوشته است: «کل ماجرا این است: در وهله اول، بین فالانژها و ایرانی‌ها درگیری می‌شود و یکی از آنها به دست فالانژها به شهادت می‌رسد. اینکه بعداً پیکر او یا نه، خون او را در ماشین ریخته و آن را به طرابلس مقابل شاخه لبنان حزب بعث عراق منتقل کردند، بماند.» این یکی از اشکالات این کتاب است. چون بناست حرف آخر نویسده در این زمینه باشد. اما هنگام رسیدن به این جملات، خواننده پیگیر و علاقه‌مند، افسوس خواهد خورد که چرا نویسنده حرفش را ادامه نداده (پس تکلیف حزب بعث عراق در لبنان چی می‌شود؟) و با یک پرش یا اصطلاحاً جامپ‌کات، دوباره کلام را این‌چنین از سر گرفته است: «اصل قضیه این است که همانجا، سه نفر دیگر را با ماشین به مقر اطلاعات فالانژها در منطقه کرتینا در شرق بیروت منتقل کردند. از آن به بعد، اخبار و گزارش‌های ضد و نقیضی از آن چهار نفر منتشر شده است. مسئله مهم این است که مسئولین پرونده از روز اول تا امروز، اصلاً دنبال آن یک نفر نبوده و نیستند که سرنوشت او برایشان مشخص شده است. آنها فقط به دنبال موسوی و دو نفر دیگر هستند. برای همین همواره پرونده دست خانواده موسوی بوده و هست. برای همین تمام گزارش‌هایی که مثلاً از داخل اسرائیل منتشر می‌شود، شواهدی بر حضور موسوی است! حدود ۱۰ سال پیش، اسرائیل در یک تبادل بزرگ و مهم با حزب‌الله که با واسطه‌گری سازمان اطلاعات آلمان صورت گرفت، اطلاعات عجیبی داد که از طریق حزب‌الله به ایران داده شد. در آن گزارش ۷۰ صفحه‌ای، به‌صورت لحظه‌نگاری، سرنوشت نفر اول و ۳ نفر دیگر کاملاً مشخص شده است.»

آن یک‌نفری که در گزارش‌ها از آن «سه‌نفر دیگر» جدا می‌شود، متوسلیان است (درگیری می‌شود و یکی از آنها به دست فالانژها به شهادت می‌رسد.) و دوباره، «آن یک نفر» که مسئولین دنبال پرونده‌اش نبوده و نیستند هم متوسلیان است. جالب است که در جلسه محرمانه‌ای که با واسطه‌گری سازمان اطلاعات آلمان برگزار شده در گزارش ۷۰ صفحه‌ای، سرنوشت نفر اول (متوسلیان) و ۳ نفر دیگر کاملاً مشخص شده اما هنوز از طرف مسئولان کشور به مردم اطلاع‌رسانی نشده است.

روایت قاتل متوسلیان از چگونگی اتفاق

روایت‌هایی که داودآبادی در کتاب آورده، همگی موید شهادت متوسلیان هستند با این تبصره که در آن‌ها به جای اسم این شخصیت از لفظ «آن یک نفر» یا «یک نفر از آن‌ها» استفاده شده است. یکی از روایت‌های مهم کتاب، مربوط به روبرت مارون حاتم (معروف به کبرا) محافظ شخصی ایلی حبیقه فرمانده پست بازرسی حاجز برباره است. طبق نوشته‌های مندرج در کتاب، این فرد قاتل حاج احمد متوسلیان است که چند سال پس از این اتفاق در بیروت صاحب یک تعمیرگاه بوده اما زمانی‌که داودآبادی متوجه این واقعیت می‌شود و قصد پیداکردنش را داشته متوجه می‌شود به کانادا فرار کرده است.

داودآبادی در مطلبی که سال ۹۶ با قلم ژورنالیستی خوبی هم نوشته شده، و با عنوان «من حاج احمد را کشتم!» (این مطلب پیش‌تر در قالب گفتگو در مطبوعات و سایت‌ها منتشر شده) در کتاب آمده، به این مساله اشاره می‌کند که سال ۷۸ نزد یکی از «مقامات بالای کشوری» می‌رود و درباره شخصیت کبرا پرس‌وجو می‌کند. مقام بالای کشوری لبخند زده و می‌گوید که با کبرا صحبت کرده است. احتمالاً صحبت با این فرد در حالت بازجویی بوده اما در کتاب به این مساله اشاره‌ای نمی‌شود. با این حال روایتی که خود کبرا از کشته‌شدن یکی از ایرانی‌ها (یعنی متوسلیان) ارائه کرده، چنین است: «یکی از آن چهار نفر که فکر کنم پیراهن سفید تنش بود و بینی‌اش شکسته بود، با عصبانیت از ماشین پیاده شد و آمد طرف من. ناگهان احساس خطر کردم. تا نزدیکم شد، کلت کبرای خودم را از کمر کشیدم و گلوله‌ای در صورتش خالی کردم…» این اتفاق مربوط به لحظاتی است که ابتدا یکی از ایرانی‌ها (ظاهراً سید محسن موسوی) از ماشین پیاده شده و به معطل کردنشان توسط فالانژها اعتراض می‌کند. کبرا در این‌باره می‌گوید که ما به او خندیدیم و گفتیم باید منتظر بمانید. بعد از این اتفاقات است که فرد پیراهن سفید (یعنی متوسلیان) با عصبانیت پیاده می‌شود و به سمت کبرا می‌رود.

در مجموع، در فرازهایی از کتاب «سی‌وهفت سال» طوری صحبت می‌شود که گویی متوسلیان شهید شده و در برخی فرازهای دیگر هم با چنین جملاتی درباره سرنوشت او تشکیک می‌شود: «حاج احمد متوسلیان چه شهید شده باشد چه زنده، در قلب مسلمانان و انقلابیون و آزادگان جاودانه است.» ظاهراً به نظر می‌رسد داودآبادی حرف اصلی و جان کلام را در قالب جملاتی مستند مستتر کرده که باید آن‌ها را از دل دلنوشته‌ها و گلایه‌ها استخراج کرد.

مولف کتاب «سی‌وهفت سال» چندبار به لبنان و سوریه سفر کرده تا از سرنوشت چهار دیپلمات ایرانی خبری موثق به دست آورد. یکی از این سفرها که حدود ۲۰ سال پیش انجام شده به گفتگویی چندساعته با حجت الاسلام محمدحسن اختری در سوریه و مصاحبه‌ای با سید حسن نصرالله در لبنان منجر شده است. او درباره این گفتگوها نوشته: «حرف‌های عجیبی زده شد. غالب آن‌ها مبنی بر شهادتشان بود. آن روزها هیچ تریبون و نشریه‌ای برای انتشار مصاحبه‌ها نداشتم.» زمستان سال ۷۷ هم یکی از سفرهای پژوهشی به لبنان و سوریه انجام شده که در آن داودآبادی به سفارت ایران در سوریه سر می‌زند چون پیش از انقلاب، یکی از مراکز مهمی بوده که ساواک از آن‌جا فعالیت افراد انقلابی را رصد می‌کرده است. اما هنگامی که داودآبادی قصد مشاهده و بررسی اسناد مربوط به آن دوره یعنی اسناد ساواک را داشته متوجه می‌شود که به‌دلیل کم‌بود جا و هزینه‌بر بودن نگهداری آن‌ها، اسناد سوزانده شده‌اند. «مسئول اسناد در برابر دستور سفیر گفت: ببخشید حاج‌آقا، اون اسناد قدیمی رو که یکی دو ماه پیش همه رو سوزوندیم و از بین بردیم!» او همچنین در بخشی از نوشته‌ها و خاطراتش از «تجارت اطلاعات در لبنان» می‌گوید و این‌که بزرگ‌ترین چیزی که در این کشور خرید و فروش می‌شود، اطلاعات است. «مهم‌ترین اطلاعات در لبنان، بیشتر از یک ساعت دوام نمی‌آورد! می‌فروشند، چون آنجا بزرگ‌ترین پایگاه جاسوسی دنیا است. لبنانی‌ها هم اطلاعات را تکه‌تکه می‌کنند و یک‌جا نمی‌فروشند. مثل ما نیستند که به راحتی هر اطلاعاتی را بدهند.» در ضمن اسرائیلی‌ها هم برای خرید هر اطلاعات جزئی در لبنان ۲۰۰ دلار پول نقد پرداخت می‌کنند.

داودآبادی دیداری هم با شهید غنضفر رکن‌آبادی داشته که در سال ۸۹ سفیر ایران در لبنان بوده است. رکن‌آبادی در این دیدار به داودآبادی می‌گوید: «در روز ربوده شدن آن چهار نفر، دو جوان لبنانی سوار بر ماشین پشت سر آنها بوده‌اند و همه آنچه را بین گروگان‌ها و گروگانگیران روی داده، از نزدیک دیده‌اند.» داودآبادی می‌نویسد: «هرچه اصرار کردم حداقل نام آنها را که امروز از نیروهای مقاومت اسلامی و کاملاً در دسترس هستند بگوید، نگفت! البته مسئولین پرونده، نام آن دو را می‌دانند!» چند سطر بعد هم دوباره با همان لحن نوع اول که به آن اشاره کردیم، می‌نویسد: «شاید که از نگاه مسئولین پرونده، خانواده‌های گروگان‌ها نامحرم هستند که از سرنوشت عزیزان خود مطلع شوند!»

در مجموع و در یک نتیجه‌گیری کلی، داودآبادی در صفحه ۶۷ کتاب، ایلی حبیقه را شاه‌کلید اصلی ماجرا معرفی می‌کند و می‌نویسد: «برخی می‌گویند سراغ سمیر جعجع برونیم که این آدرس اشتباه است؛ اصل داستان به دست ایلی حبیقه بود.»

اشاره به ماجرای مرموز مترجم عرب

داودآبادی با اشاره به این‌که یک ستاد جنگ روانی، مرتب روی مساله چهار دیپلمات ایرانی کار و برای این موضوع شایعه یا خبر درست می‌کند، سعی دارد در کتابش به شایعات و حواشی دامن نزده و نادرست بودن برخی از آن‌ها را نشان دهد؛ از جمله خبری که طی چند سال گذشته درباره دیده‌شدن دیپلمات‌ها در زندان‌های اسرائیل توسط یک فرد یونانی اعلام شد. داودآبادی می‌گوید: «پیگیری کردم و دیدم اولاً یونانی نیست و نامش ماریو سموندس است و از فالانژهایی بوده که در برباره حضور داشته و بعداً به جرم قاچاق مواد مخدر در یونان زندانی شده. اصلاً هم در زندان اسرائیل نبوده.»

اما یکی از اتفاقات و حوادث مشکوکی که در جریان ربوده‌شدن ۴ دیپلمات ایرانی در این کتاب مطرح می‌شود، ماجرای مترجم مرموز سفارت ایران در لبنان است. این مترجم جوانی به نام زهیر بوده و یکی از فرازهای مرموز مربوط به او در کتاب، درباره شب پیش از حرکت متوسلیان و همراهان به سمت بیروت است. «زهیر، مترجم همراه سید محسن موسوی گفت که جاده کاملاً امن است و من هر روز دارم می‌روم بیروت و می‌آیم. و اصرار بسیاری کرد که فردا، حاج‌احمد با آنها به بیروت برود. مترجم نگفت که چون خودش لبنانی است، به راحتی در جاده بیروت تردد می‌کند و برایش امن است.» داودآبادی در همین بخش از کتاب، ضمن این‌که اصطلاحاً یقه عباس عبدی را (که در آن روزها مسئول امنیتی سفارت ایران در لبنان بوده) می‌گیرد، درباره مترجم مرموز می‌نویسد: «با وجودی که صبح زود همراه به پادگان زبدانی رفته بود، همراه آن‌ها به لبنان نرفت. از آن روز به بعد، وقتی مسئولین حفاظتی با همه افراد مرتبط برای بررسی پرونده صحبت کردند، در کمال تعجب هیچ‌خبری از آن مترجم نشد و دیگر کسی او را ندید!» در ادامه عباس عبدی هم به زعم داودآبادی در صف کسانی قرار می‌گیرد که تمایلی به برطرف شدن ابرهای ابهام این پرونده ندارند چون پاسخش درباره این مترجم و اتفاقات آن روز از این قرار است که چون ۳۶ سال گذشته، چیزی به خاطر نمی‌آورد. سوال مهم داودآبادی از این دیپلمات سابق ایرانی چنین است: «حتی نمی‌گوید چرا حاج احمد با پاسپورت سبز دیپلماتیک او رفت و اسیر شد؟!»

به‌هرحال ماجرای زهیر، مترجم مرموز هم یکی از سوالات بی‌جواب‌مانده این پرونده است که ظاهراً مسئولان کشورمان پاسخ‌اش را می‌دانند اما از طرحش امتناع می‌کنند. این فرد یا جاسوس اسرائیل یا فالانژهای لبنانی بوده یا؛ حدس و گمانش و تلقین امن‌بودن جاده از سر دلسوزی و مشورت‌دادن بوده است. در مجموع، این سوالی است که داودآبادی پاسخش را نمی‌داند.

جلسه محرمانه در تهران برای تعیین سرنوشت ۴ دیپلمات

سال ۱۳۷۰ در جلسه‌ای محرمانه در مرکز مطالعات وزارت خارجه، نشستی با حضور نماینده ایران، نماینده‌ای از لبنان و نماینده سفارت آلمان برگزار می‌شود. گزارش کوتاهی از این جلسه در کتاب «سی‌وهفت سال» آمده و داود آبادی در آن، به یک فرد ایرانی اشاره می‌کند که ظاهراً مبهم‌بودن این پرونده را خوش می‌دارد و نمی‌خواهد کار به نتیجه برسد. «نماینده لبنانی فردی به نام عمار بود که به محض ورود، با مشاهده فردی ایرانی که در آن زمان مسئولیت پرونده گروگان‌ها را به عهده داشت، اقدام به خروج از جلسه می‌کند و می‌گوید: - چه کسی این را به جلسه آورده است؟ او نمی‌گذارد کار به نتیجه برسد. با بودن او، من در اینجا نمی‌مانم.» در همین جلسه نماینده سفارت آلمان در حاشیه بحث به نماینده ایران می‌گوید: «طرف اسرائیلی حاضر است در قبال اطلاعاتی از "ران آراد" خلبان اسرائیلی، فیلمی را بدون مشخص بودن زمان و مکان، به ایران ارائه بدهد که نشان می‌دهد ۳ تن از این افراد زنده هستن و در فیلم صحبت می‌کنند.» (ص ۳۱) بنابراین با توجه به این گزارش که در کتاب آمده، می‌توان نتیجه گرفت که یک نفر از ۴ دیپلمات تا سال ۷۰ شهید شده و ۳ تن دیگر زنده بوده‌اند. ادامه گزارش جلسه مذکور پس از سخنان نماینده آلمان، این‌گونه است: «با این حرف، فرد حاضر در جلسه که همواره بر زنده بودن گروگان‌ها تاکید داشته و نقش کلیدی در به نتیجه رسیدن یا نرسیدن این پرونده دارد، جلسه را به هم می‌زند و در چرخشی ۱۸۰ درجه می‌گوید: - این‌ها همه شایعه است. شما دروغگو هستید و می‌خواهید ما را فریب بدهید. ما می‌دانیم گروگان‌هایمان شهید شده‌اند! نماینده سفارت آلمان هم سریع جمع می‌کند و می‌رود. و همه می‌مانند او که تا دیروز اگر کسی می‌گفت آنها شهید شده‌اند، محکم جلویش می‌ایستاد، چرا با عنوان کردن شهادت آنها، جلسه را به هم زد و نگذاشت به نتیجه برسد؟»

جمع‌بندی از این مطلب داودآبادی که سال ۸۶ نوشته شده و در کتاب آمده، این است که طرف‌های خارجی مایل به رد و بدل کردن اطلاعات واقعی از این ماجرا بوده‌اند اما مسئولان ایرانی نپذیرفته‌اند.

تذکر برای جلوگیری از اشتباه و خلط مبحث

یکی از کارهایی که داودآبادی سعی کرده در این کتاب انجام دهد، جلوگیری از خلط مبحث و اشتباه‌گرفتن تعدادی از زندانیان در بند اسرائیل با ۴ دیپلمات مورد اشاره است. او می‌گوید آن سال‌ها، ۱۲ زندانی ایرانی در زندان‌های اسرائیل بوده‌اند. در صفحه ۵۹ هم درباره اسارت ایرانی‌ها در منطقه برباره آورده است: «من پیدا کردم که سال ۷۳، سفارت ایران در بیروت بیانیه داد که ۳ ایرانی دیگر هم همزمان با دیپلمات‌ها اسیر شدند و در مجموع ۷ ایرانی در برباره اسیر شده‌اند.» علت تلاش نویسنده کتاب برای زدودن این ابهام، روایتی است که عیسی ایوبی روزنامه‌نگار مسیحی لبنانی مطرح کرده است. این روزنامه‌نگار که سال ۹۶ در برنامه تلویزیونی راز حضور پیدا کرد، گفته بود ۴ روز با چند زندانی ایرانی در یک اتاق بوده و پس از انتقال‌شان به منطقه‌ای کنار دریا، با جدا شدن از آن‌ها، صدای تیراندازی به سمت‌شان و اعدام‌شان را شنیده است. حرف داودآبادی این است که این زندانی‌ها گویی چند زندانی دیگر ایرانی بوده‌اند. ظاهراً این افراد، ایرانیان مقیم لبنان بوده‌اند که سال ۱۹۸۲ زمان اشغال بیروت ناپدید شده‌اند. نویسنده همچنین از گروگان‌های گمنام ایرانی یاد کرده که شهید آیت‌الله محمدعلی توسلی یکی از آن‌ها است. شیخ توسلی متولد سال ۱۴۰۰ بابلسر که در لبنان مشغول تبلیغ بوده و با امام موسی صدر هم دوستی داشته، توسط فالانژها اسیر و شکنجه می‌شود. وزارت خارجه هم چند سال بعد از اسارتش، طی نامه‌ای رسمی شهادتش را به خانواده‌اش اعلام می‌کند. در نتیجه سنگ مزار یادبودی در حیاط مدرسه فیضیه بابل برای این شخصیت در نظر گرفته می‌شود.

داودآبادی در مطلبی که مرداد ۹۷ نوشته می‌گوید: «آنچه مسلم است، عیسی ایوبی نه با حاج‌احمد متوسلیان، که با شیخ محمد توسلی هم سلول بوده است.» در صفحه ۶۲ هم می‌گوید «متوجه شدم که با آن ۳ اسیر ایرانی زندانی بوده و نه با گروه چهار دیپلمات.»

تذکر یک نکته مغفول

کتاب «سی‌وهفت سال» شامل یادآوری یک نکته مغفول هم هست که بد نیست اشاره‌ای به آن داشته باشیم. این نکته درباره شخصیت مهم و تاثیرگذار امام موسی صدر است که سرنوشتی مشابه ۴ دیپلمات ایرانی دارد. «آن زمان مسلمانان به‌خصوص ملت ایران و لبنان، چندان متوجه شدت ضربه وارده بر پیکره مبارزه نشدند، ولی صهیونیسم از آن پیروزی بسیار ذوق‌زده شد؛ چرا که طی سال‌های آتی، ثمرات فراوانی برای آن در پی داشت.» داودآبادی همه «صهیونیست‌ها، حکومت متزلزل پهلوی، فالانژیست‌های لبنان، معمر قذافی و حتی برخی مسلمانان تندرو که فعالیت‌های موسی صدر را برنمی‌تافتند» را شریک جرم این آدم‌ربایی می‌داند. تحلیلش هم از این ماجرا این است که این آدم‌ربایی «متاسفانه به‌جای اینکه موتور محرک مبارزه علیه اشغالگران باشد، ترمزدستی مبارزات ضدصهیونیستی شد.»

جمع‌بندی

کتاب «سی‌وهفت سال» دربرگیرنده همه حرف‌های زده و نزده‌ای است که حمید داودآبادی درباره پرونده ۴ دیپلمات مفقودشده ایرانی در لبنان به مخاطبانش ارائه کرده است. این کتاب ضمن این‌که حقایق و مستنداتی را درباره موضوع مورد نظر دربرمی‌گیرد، دلنوشته‌ها، گلایه‌ها و انتقاداتی را هم متوجه مسئولان مختلف کشور از جمله مسئولان سیاست خارجی و درگیر در پرونده ۴ دیپلمات می‌کند که حقایق این پرونده را (در حالی‌که از حقیقت اطلاع دارند) به مردم و خانواده دیپلمات‌ها نگفته‌اند.

داودآبادی که دیده ظاهراً با انتشار مطالب و سخنانش پیشین‌اش، حرکت موثری انجام نشده؛ با نوشتن و انتشار این کتاب، توپ را در زمین طرف مقابل انداخته است. حالا نوبت حرکت آن‌هاست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۵۲
کتابخانه خاتم الانبیاء سنندج

سفرنامه «کلودیوس جیمز ریچ»، ‌جزو سفرنامه‌های مفصل است که یک جلد از آن به شرح و چگونگی سفر ریچ به کردستان عراق و ایران اختصاص داده شده است و تاریخ نگارش آن به دهه دوم قرن نوزدهم؛ یعنی ۱۸۲۰ میلادی برمی‌گردد. این سفرنامه به دلیل آگاهی ریچ به زبان کردی و حشر و نشر طولانی‌اش با کردها، از نظر کیفی جایگاه ممتازی را به خود اختصاص داده است.

ریچ، در بسیاری از گزارش‌های خود تنها یک سیاح صرف نیست، بلکه او به درون افرادی که با آنها سروکار داشته است سَرَک می‌کشد و از بُعد روحی نیز با آنها قاطی می‌شود. ریچ فقط راوی و مشاهده‌گر پدیده‌ها نیست، بلکه به اقتضای موقعیت یا دانسته‌ها و شنیده‌های خود، به علل و چرایی پدیده‌ها و مسائل نیز اشاره می‌کند. گزارش‌های سفرنامه، سیر منطقی دارد و خواننده را همانند داستان- هم‌سو با شرح مسیر راه و اتفاقات- با روایت‌ها جلو می‌برد.

«سفرنامه کلودیوس جیمز ریچ» با ترجمه دکتر حسن جاف و تصحیح فرامز آقابیگی در ۱۱ فصل تهیه و تنظیم شده است که در ابتدای همه فصل‌ها، سرآغاز و چکیده فصول آورده شده است.

فصل نخست به بیان اطلاعاتی درباره گروه همراه ریچ، ایل بیات و ویرانه‌های ساسانیان که ریچ در مسیر سفر مشاهده کرده، می‌پردازد.

فصل دوم کتاب روایتگر ورود گروه ریچ به کردستان، مهمان‌نوازی کردها و ملاقات با پاشای سلیمانیه است. در فصل بعدی ریچ ماجرای ملاقاتش با محمود پاشا را بیان می‌کند و از همبستگی کردها نسبت به رؤسایشان سخن می‌گوید.

گفت‌وگو با پاشا، کردهای ایل جاف، آب‌و هوا و جمعیت سلیمانیه موضوعات اصلی فصل چهارم کتاب را تشکیل می‌دهند. ریچ در این فصل درباره آداب و رسوم ماه رمضان نیز مطالب جالبی ارائه می‌دهد.

فصل پنجم به خانواده‌های حاکم در کردستان و تیره‌ها کرد اختصاص دارد و فصل بعدی ماجرای حرکت ریچ و گروه همراهش از سلیمانیه به طرف کوه‌ها و بیان زیبایی‌های طبیعت و اتفاقاتی که در طول مسیر برای گروه رخ می‌دهد، روایت می‌شود.

فصل هفتم، آغاز گزارش‌های ریچ از ایران است. در بخشی از این فصل می‌خوانیم: «در ساعت ۶ صبح وارد ایران شدیم. مرز ایران از پل چوبی کوچکی شروع می‌شود که بر روی جویباری که به رود قزلجه می‌ریزد، ساخته بودند…در ساعت هفت‌ونیم هنگامی‌که از ارتفاع کوچکی سرازیر می‌شدیم، دریاچه کوچک و صافی دیدیم که آبی رنگ بود و به زیربار معروف است.   در پشت آن به سمت جنوب کوه‌های خشک و سنگی اورامان قرار دارد که جز کوره‌راه‌ها چیز دیگری در آن نفوذ نمی‌کند.»

فصل بعدی کتاب گزارش ریچ از نحوه زندگی روستاییان گولانه، دهکده میک و ورود به بانه را بازگو می‌کند. ریچ در فصل نهم از ظلم و ستم والی بانه و اتفاقاتی که در بانه برای او و گروهش رخ می‌دهد سخن می‌گوید.

آثار باستانی شهر زور، قبایل مسیحی کلدانی، ایزدی‌ها، وضعیت زنان کرد و…موضوعات اصلی فصل بعدی کتاب را تشکیل می‌دهند. فصل پایانی کتاب نیز به دودمان بابان‌ها، مقایسه ترک‌ها، کردها و ایرانی‌ها، بازرگانی سلیمانیه، ویژگی‌های شخصیتی کردها و … می‌پردازد.

در پایان این فصل ریچ می‌نویسد: «کردستان را با اندوه فراوان ترک می‌کنم، زیرا هیچ‌گاه انتظار این همه مهمان‌نوازی و محبت را که از جانب کُردها نسبت به من ابراز شد نداشتم. به هرجا که قدم گذاشتم، با انسانیت و گشاده‌رویی مواجه شدم. من هنوز با این چنین افرادی در شرق روبه‌رو نشده بودم و از آن می‌ترسم که نظایر آنان را هرگز نبینم. به هر حال، خاطرات این سفر و داستان‌های محبت و جوانمردی کردها را تا جان در بدن دارم فراموش نخواهم کرد.»

کتاب «سفرنامه کلودیوس جیمز ریچ» با ترجمه حسن جاف و تصحیح فرامز آقابیگی در ۲۹۲ صفحه با شمارگان ۵۰۰ نسخه و بهای ۱۷ هزار تومان از سوی انتشارات ایرانشناسی روانه بازار کتاب شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۳۴
کتابخانه خاتم الانبیاء سنندج
کتابها و کتابخانه ها
پایه ی شکوفایی علمی یک تمدن کتاب و بالتبع کتابخانه است .ومسلما می توان ازاین نظر به چگونگی ومیزان رشد علم ، درجامعه وتمدن اسلامی پی برد.زیرا هرقدر که استفاده ازیک علم یا صنعت دریک جامعه شایع شود ، به همان مقدار وسایل وابزار مورد نیاز آن برای بدست آوردن علوم بیشتر می شود . والحق این قسمت از تمدن عظیم اسلامی اعجاب برانگیز است .
بدینگونه، شوق معرفت جویی و حس کنجکاوی قلمرو اسلام را در اندک مدتی کانون انوار دانش کرد . رواج صنعت کاغذ مخصوصاً از اسباب عمده رواج علم ومعرفت شد . هنوز قرن اول هجرت تمام نشده بود که مسلمانان صنعت کاغذ را ازماوراء النهربه داخل بلاد عرب زبان بردند . در قرن دوم ، هم بغداد کارخانه کاغذسازی داشت هم مصر . طولی نکشید که در سایر بلاد اسلام حتی درسیسیل و اندلس هم صنعت کاغذ راه یافت .در زمان مأمون ، د ربغداد کاغذ بقدری زیاد بود که میگویند یک تن از بزرگان طبرستان در سفر حج وقتی به بغداد رسید و دعوتهائی کرد که درچار مشکل شد چون مأمون گفت تا در بغداد هیزم و تره به او نفروشند او کاغذ می خرید و به جای هیزم می سوخت و حریر سبز پاره می کرد و به جای تره بر خوان می نهاد و درباره ابن فرات وزیر مقتدر هم نقل است که در خانه اش حجره یی بود مخصوص کاغذ، هرکس آنجا می رفت هر قدر کاغذ می خواست می توانست ببرد . این نکته نیز با آنکه حکایت دارد از تکلف وتنعم ابن فرات ، وجود و وفور کاغذ را در بغداد آن زمان نشان می دهد .(درباره کاغذ ونقشی که مسلمین دراشاعه آن داشتند،رجوع شودبه : تاریخ صنایع واختراعات ،تالیف پیر روسو،ترجمه حسن صفاری ) ابن الندیم انواع گوناگون کاغذ را در عهد خویش می شمرد و این امر نشان می دهد که صناعت کاغذ در آن زمان رونق تمام داشته است . این رواج صنعت کاغذ از اسباب بوجود آمدن کتاب و توسعه یافتن کتابخانه ها گشت و در هر جا صنعت کاغذ راه یافت کار تألیف هم آسان شد . از برکت وجود کاغذ در زمان یعقوبی در بغداد بیشتر از صد کتابفروش وجود داشت که غیر از فروش کتاب در آنها از کتب نسخه ـ برداری می کردند والبته این امور کار تشکیل کتابخانه را هم آسان می کرد.
در واقع ، درغالب بلاد اسلامی تدریجاً کتابخانه ها بوجودآمد متعلق به مساجد یا مدارس که درهاشان به روی طالبان علم گشوده بود . بیت الحکمه مأمون کتابخانه یی معتبر داشت که از کتب گوناگون به زبان های مختلف درآن وجود داشت . کتابخانه عضد الدوله دیلمی در شیراز چنان عظیم بود که مقدسی می پنداشت هیچ کتابی در انواع علوم تألیف نشده است الا که نسخه یی از آن در آنجا هست . کتب این کتابخانه بر حسب انواع علوم در حجره های جداگانه قرار داشت . نظیر همین وصف درباره کتابخانه سامانیان هم صادق بود که ابن سینا مدتها در آن به مطالعه و استنساخ کتب اشتغال داشت . کتابخانه شخصی صاحب بن عباد وزیر فخرالدوله دیلمی که می گویند چهارصد شتر برای حمل آنها لازم بود معروف است و قسمتی از آن در غلبه سلطان محمود غزنوی بر ری تباه شد . سابوربن اردشیر، وزیر بهاءالدوله دیلمی ، کتابخانه یی در کرخ بغداد ساخت که در آن ده ها هزار جلد کتاب بود به خط ائمه مشهور ومعتبر. در شام ومصر هم از کتابخانه های متعدد یاد شده است . در کتابخانه یی که یعقوب بن کلس وزیر العزیزبالله ثانی درست کرد گاه ده ها و صدها نسخه مکرر از یک کتاب وجود داشت.
درزمان «الحاکم» کتابخانه فاطمیان مصر صدهزار کتاب داشت و این تعداد در زمان مستنصرفاطمی به دویست هزار رسید واین کتاب ها به اهل علم عاریه هم داده می شد .در اندلس حراجهایی که برا ی کتاب تشکیل می شد محل معارضه شوق بود با ثروت و تفنن. در قرطبه خلیفه اموی اندلس کتابخانه عظیمی تأسیس کرد که می گویند در حدود چهارصد هزار جلد کتاب داشت وتنها فهرست آن بالغ بر چهل و چهار مجلد می شد . حکم دوم برای بدست آوردن کتاب و جلب مؤلفین ، نمایندگانی از اندلس به بغداد و شام می فرستاد . درغرناطه در عصرامویها ، هفتاد کتابخانه عمومی وجود داشت در صورتیکه حتی چهار صد سال بعد ازاین تاریخ شارل عاقل که خواست کتابخانه یی درست کند بعد از سالها سعی کتابهایش به هزار جلد هم نرسید و ثلث آن نیز ادعیه و اوراد راهبان و کشیشان بود . کتابخانه سلطان مراکش که می گویند هنگام عزیمت از اندلس آن را در یک کشتی به مقصد فرستاد و در راه بدست دزدان دریایی افتاد بالغ بر سیصد چهارصد هزار کتاب بود و همین کتابها بود که به دست فیلیپ سوم پادشاه اسپانیا افتاد وهسته اصلی کتابخانه معروف اسکوریال شد (درباب بیت الحکمه ی مامون وهمچنین برای اطلاعاتی درباره ی کتابخانه درعصر خلفا رجوع شود به : عصرالمامون 1/6-375 مقایسه شودبا: pinto.o. le biblioteche degli arabi 1982).
تنها کتاب الفهرست ابن الندیم که یک وراق شیعی یا معتزلی بغداد بوده است در قرن چهارم کافی است تا نشان دهد در آن دوره از انواع علوم و فنون چه مایه کتابها در نزد مسلمین وجود داشته. انواع دائرۀ المعارف – از امثال مفاتیح العلوم خوارزمی وجامع العلوم فخر رازی گرفته تا نفایس الفنون آملی و کشاف اصطلاحات تهانوی – که درعالم اسلامی تألیف شد از وسعت دایره کنجکاوی مسلمین حکایت دارد و از تنوع و وفور مواد کتابخانه ها ، در حقیقت ، مسلمین مؤسسین واقعی کتابخانه های عظیم عمومی درعالم بوده اند و نیکو کارانشان در تأسیس و وقف کردن کتابخانه های عام المنفعه مکرر با یکدیگر رقابت می کرده اند . اما این که بعضی محققان گفته اند کتابخانه اسکندریه را عمروعاص به دستور عمربن خطاب خلیفه ثانی ،نابودکرد ، اصل روایت از عبد اللطیف بغدادی و ابن القفطی – قرن هفتم هجری – فراتر نمی رود و روایت آنها نیز به نقل افسانه بیشتر می ماند تا یک روایت تاریخی . ابن عبری هم که در مختصر الدول عربی آن را نقل می کند ظاهراً خودش آنقدر به صحت آن اعتماد نداشته است تا در تاریخ سریانی خویش هم آن را تکرار کند . حق آنست که قرنها قبل از اسلام قسمت اعظم این کتابها ازبین رفته بود و دیگر آنقدر کتاب در اسکندریهنمانده بود تا عمروعاص به قول ابن عبری آنرا بین حمامهای شهر برای تأمین سوخت تقسیم کند( درباب اصل این روایت ونقد آن رجوع شود به : جرجی زیدان تاریخ التمدن الاسلامی 3/51-44وحواشی دکتر حسین مونس /51). روایتی هم که گفته اند کتابخانه مدائن را اعراب نابود کردند ظاهراً هیچ اساس ندارد و مآخذ آن تازه است . در هر صورت ، با آنکه وقوع حریق مکرر به کتابخانه های قدیم لطمه زده است کثرت نسخه های خطی اسلامی که هم اکنون در کتابخانه های شخصی وعمومی باقی است میزانی است از کثرت و غنای کتابخانه های قدیم مسلمین.
برگرفته از کتاب: عبدالحسین زرین کوب،کارنامه اسلاl
منبع:
www.tarikheslam.com 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۷
کتابخانه خاتم الانبیاء سنندج